رمان دختر طلاق پارت۱۰

دو سه ساعت درگیر بودیم که میشا گفت

_گرسنمه بابا ول کن توروخدا تارا. 

تارا انگار انرژی داده باشن بهش با ذوق از رو صندلی بلند شد. 

_ایول زدی به هدف. 

با تعجب به هم نگاه کردیم ، تارا تند رفت بالا هردو رفتیم رو تخت دراز کشیدیم میشا نالید 

_پیش ننه زندگی بهتره به خدا ، عجب غلطی کردما. 

_تارا که زورت نکرد ، خودت خواستی .

_یعنی خودت دوست داری شکنجه بده ؟

_شاید یه هدفی داره از این کارش میشا ، بهتره صبر کنیم .

_تو صبوری آهو خانوم من نه. 

لبخندی زدم که پشت بندش صدای دست تارا رو شنیدم ، سیخ نشستیم سرجامون . میشا با قیافه ی پژمرده گفت

_وای ترسیدیم ، ول کن تارا لطفا. 

بلند خندید 

_وای ، وای ، وای مونده حالا دخترا  ؛ صبر کنید چند وقته فقط ، بعدش قول میدم زود تموم شه.

میشا نالید

_یعنی تموم میشه این شکنجه ؟

تارا با تعجب به میشا نگاه کرد

_وا میشا! کجاش شکنجه اس دارم بعضی مشکلات و تو رفتارتون درست میکنم . این شنکجه اس؟

سریع گفتم

_نه نه ، این میشا کم صبره بخاطر همینه .

چنددقیقه بعد صدای زنگ آیفون از طبقه بالا اومد ؛ تارا تند رفت بالا و بعد از پنج دقیقه با دست پر اومد پایین .

یه میز آورد وسط و گفت

_با صندلی هاتون بیاین اینجا بشنید .

فکر کنم چلوکباب بود روی میز گذاشت ، اونطکری که بوش نشون میداد. دوست داشتم خوش طعم بود.

قاشق چنگال و برداشتم و مشغول خوردن شدیم که تارا گفت

_چه خبرتونه آروم تر. 

میشا قاشق و داخل ظرف گذاشت ، با کف دست زد رو پیشونیش 

_وای توروخ…..

تارا نذاشت ادامه بده جدی گفت

_قاشق دست راست چنگال دست چپ ، زود زود. 

من ریلکس بودم اما میشا خون خونش و میخورد 

_آروم آروم بخورید .

اخمی کرد و ادامه داد

_با دهن باز نجوئید .آروم بخورید ، حتی اگه از گرسنگی دارین هلاک میشین .

مبشا چشم غره ای رفت ، هردو کاری که گفت انجام دادیم . وسط غذا خوردن همش بهمون تذکر میداد وقتی که تموم کردین اومدیم بلندشیم که گفت

_کجا. 

به دستمال کاغذی ها اشاره کرد. 

_بشنید هردو یدونه بردارید مثل من دور دهنتون پاک کنید که روغنیه .

تا به حال همچین کارایی نکرده بودم ، نشستم و با دستمال همونطور که تارا دهنش رو پاک کرد پاک کردیم . خیلی آروم گوشه های لبش رو پاک کرد . 

به دستمال نگاه کردم ، بله روغنی شده بود.

میشا غر زد

_میگم تارا خانوم اگه دستشویی مورد نداره مت برم ، یا نه رفتن به اونجا هم آداب خاص خودش و داره. 

پقی زدم زیر خنده ، تارا هم همینطور ، آروم سری تکون داد ، میشا با حرص رفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 میشا آروم گفت

_خدایا تا اتمام جلسه ها صبر عیوب بده بهم.  امید 

یه مقدار هیچان داشتم پس فردا نامزدی من و لاله بود. 

نشسته بودم رو مبل که مامان گفت

_وای خدا خیلی خوشحالم بلاخره به اون چیزی که خواستم رسیدم .

 یه عروس خوب و آشنا که دختر خوبی هم هست . باورم نمیشه دو روز دیگه عروسیتونه!. 

آیسا انگار ناراحت بود 

_چیزی شده آیسا؟

_داداش واقعا عذاب وجدان نداری؟ مامان تو چی؟

جوابی ندادم اما مامان تند گفت

_چرا ؟

آیسا پوزخندی زد

_نه آخه یکی دیگه باعث طلاق دادن آهو شد ، مامان و داداشم نبودن که! 

قلب یکی دیگه شکست نه آهو که!

 زندگی یه فرد خوشبخت  نابود شد نه آهو که!

 الان لابد داره شاد خرم میگرده ها؟

 خیلی خوشه آخه نه این که مامان باباش وضعشون خوب بوده با طلاقشون خوب تر هم شده. 

آهوم که اصلا دل نداشت رباتی بود برا خودش که راحت  بریدید و دوختید واقعا رو….

_ساکت آیسا بسه برو تو اتاقت داداشت بهترین کار رو کرد.

آیسا نیمچه لبخندی زد

_این قضیه اینطور تموم نمیشه مامان قسم میخورم یه زمان برسه هردوتون پشیمون شین از این کار ، لاله خوبه دیگه؟ 

از دختری که عقم میگیره نگاهش کنم انقدر کلاس میزاره صبر کنید ببینید چه بلایی به سرتون بیاره همین لاله ، خیال میکنید لاله جوون نوزده دیگه رفت دیگه کثافت کاری نداره اما هنوزم همون ماریه که بود اگه مثل گذشته داداشم و نیش نزد. 

 همون قلبی که عاشقش شد و اگه دوباره زخم نکرد . داداش به خدا که دلم به این ازدواج رضا نیست.

گوشه چشمش رو پاک کرد و با سرعت به سمت پله ها رفت .  رفته بودم تو فکر آیا واقعا دارم راه رو اشتباه میرم؟

دستی رو شونم قرار گرفت

_پسرم این دختر و ولش  کن معلوم نیست چرا دیوونه شده ول کن . برو اتاقت استراحت کن فردا کلی کار داریم .

نفس عمیقی کشیدم و راه اتاق و در میش گرفتم اما حرفای آیسا مثل مته داشت مخم و سوراخ میکرد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

در اتاق و باز کردم همونطور روتخت خوابیدم ، اصلا حوصله لباس عوض کردن نداشتم. 

با فکرای مشوش به خواب رفتم

آهو

حدود یک هفته ای گذشته بود و واقعا پر برکت بود من نزدیک پونصد تومن دستم اومد که همون و به لطف تارا خانوم باید خرج کنم 

_تارا داریم کجا میریم الان ؟

میشا با قیافه جمع شده اومد کنارم در گوشم گفت

_خیلیه الان داری حرف میزنی من که از درد کمر دارم داغون میشم اه تو دو دقیقه میخوام نفس بکشم سریع میگه درست راه برو فلان کن بهم…

تارا محکم زد پشت کمرش 

_چی وز وز میکنی در گوش آهو ، اون و داری اغفال میکنی .

میشا با آه و ناله اومد کنار و تارا وسطمون وایستاد دوباره از تارا پرسیدم که داریم کجا میریم بلاخره گفت

_چه توقعی داری خدایی؟ میگم بیا دوتا حرکت برو ببینم چی رقص بلدی هیچی بلد نیستی دختر باید رقص بلد باشه یا نه؟ و این که کلاسات تعدادشون بالاتر میره تغذیه ات چربیش کمتر و سبزیجاتش بیشتر به حرف مربیت هم گوش میکنی تمام حرکتای بدنی رو انجام میدی الان داریم میریم باشگاه پیش مربی ، قابل توجه میشا خانوم. 

_من که هیکلم خوبه.

تارا ابروهاش و داد بالا

 

دخِتر

_ا یه شکم تخت میشه هیکل خوب؟ تو کاریت نباشه فقط از الانت عکس بگیر بعدش کارایی که مربی گفت و انجام بده بعد از دو سه ماه هیکلت و با عکس مقایسه کن ببینم هنوزم نظرت همونه!

میشا سری تکون داد و جوابی نداد

کمرم یکم درد گرفته بود بعد از یک ربع بلاخره رسیدیم رفتیم داخل که چندتا خانوم اونجا بودن همه نیم تنه و شلوارک پاشون بود ، سانتال مانتال بودن. 

_به به تارا جان چطوری عزیزم ، شدی ستاره سهیل دیگه نمیبینیمت .

تارا لبخندی زد

_کاره دیگه دست من نیست که یدفعه آدم و قفل میکنه ، اینارو بیخیال پرستو جان این دو نفر و میخوام ازشون دوتا دختر با هیکل بی نظیر بسازی هر رژیمی که فکر میکنی خوبه براشون در نظرب….

میشا آروم زد پهلو تارا در گوشش گفت

_چی چیو هر رژیمی من باید خوراکی های دلخواهم و بخورما من و بیخیال .

تارا بدون این که نگاهش کنه ادامه داد

_آره پرستو جان هر رژیمی که فکر میکنی براشون بهتره در نظر بگیر.

نگاهی به میشا انداخت و گفت

_هرچی سخت تر بهتر . 

به میشا نگاه کردم اخم غلیظی کرد که باعث شر سرم و زیر بندازم و آروم بخندم ، چقدر باهم کل کل میکردن.

پرستو دختر جوون و با مزه ای بود به ما نگاه کرد با لحن شیطونی گفت

_به به با دوتا خانوم خوشگل کار داریم که قراره خوشگل تر هم بشن البته اصل کاری که خوش و ساخته و دیگه به ما کاری نداره که. 

تارا رفت جلو و بغلش کرد 

_نه به خدا کار دارم عزیزم وگرنه هرروز پیشت پلاس بودم.

امید 

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل ، صدای خنده لاله میومد خیلی بی صدا در رو بستم و نگاهی انداختم فکر کنم لاله داخل اتاق بود ، در باز بود صداش رو شنیدم که داشت با تلفن حرف میزد

_نه عزیزم فردا که نمیتونم بیام 

 ….._

_بابا نمیتونم بگم بهت که کار دارم فردا کلا نیستم .

 ……_

_ منم خیلی دوست دارم ، مراقب خودت باش بای .

موبایلش و قطع کرد و چسبوند به قفسه سینش برگشت سمت من جیغ خفه ای کشید

_تو کِی اومدی؟

با اخم گفتم

_والله شما غرق صحبت کردن بودی!

رنگش یکم پریده بود 

_کی بود؟

_اِ ب …باران بود دی… گه . 

 سری تکون دادم اومدم سوال دیگه ای بپرسم که تند از کنارم رد شد و از اتاق رفت بیرون

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

معلوم نیست داره چیکار میکنه .

دکمه های پیراهنم رو باز کرده بودم که صدای لاله رو شنیدم بلند گفت

_اِ امید لباسات و عوض نکن بیا بشین از بیرون نهار گرفتم غذات و بخور منم میرم حاضر شم چندتا خورده وسایل مونده نخریدیم .

پوفی کردم و دوباره دکمه های پیراهنم و بستم از اتاق رفتم بیرون که دستش و دور گردنم حلقه کرد و رو پاشنه پا وایستاد .

_امروز خیلی خسته ایا بزار یه مقدار کم کنم. 

لب هاش روی لب هام گذاشت و عمیق بوسید ، لبخندی زدم همیشه میدونست چطور ناراحتی و خستگیم رو از بین ببره. 

چشماش و ریز کرد و گفت

_انگار یکم حالت بهتر شد عزیزم .

جوابی ندادم فقط لبخند زدم ؛ ادامه داد 

_برو نهار بخور تا حاضر شم. 

رفتم آشپز خونه در ظرف یکبار مصرف رو باز کردم جوجه بود ، نشستم رو صندلی مشغول خوردن نهار شدم 

آهو 

خسته و کوفته برگشتیم مزون که همون لحظه صبا خانوم و دخترش سحر رو دیدیم .

تارا ازشون دعوت کرد 

سحر با دیدن میشا به سمتش رفت و صبا خانومم به سمت من اومد.

_خوب دخترم کارا چطور پیش میره ؟ اصلا کاری انجام دادین ؟

من و میشا لبامون و به دندون گرفتیم این دو روز واقعا خیلی تارا مارو مشغول کرده بود اصلا وقت نکردیم به پارچه نگاه بندازیم . 

یدفعه صدای خنده بلند تارا رو شنیدیم . من و میشا با تعجب نگاه کردیم . تارا با خنده مصنوعی ادامه داد. 

_بچه ها چه با مزه ان میخوان شمارو اذیت کنن بزارید لباسارو بیارم . 

رفت داخل دفتر در کمال تعجب تقریبا نصف لباسا تکمیل بود هم تاپ دامن سحر هم پیراهن سنگین صبا خانوم. 

صبا خانوم دست زد 

_ماشالله ماشالله دوستاتم مثل خودت کارشون حرف نداره. 

سحر با شوق گفت

_وای مامان چقدر قشنگ بشه تاپ دامنم.

من و میشا گیج بهم نگاه می کردیم بعد از نیم ساعت بلاخره رفتن من و میشا تند برگشتیم سمت تارا 

_تارا ؟

با ترس سرش و آورد بالا

_اِ چه خبره ترسیدم .

با تعجب گفتم 

_اون لباسا…. 

_آها آره این سری من انجام دادم اما سری بعد با شماست چون من نمیتونم .

 من زمانی که بیکار بودم و بعصی اوقات هم نصفه شب که شما خواب بودید رو لباسا کار میکردم .

 همونطور که از این دوتا مشتری تعریف کردم اینم بگم که خیلی سخت گیرن به هیچ عنوان عذری رو نمی پذیرن .

میشا سری تکون داد

_اوه. 

دستم و پشت کمرش گذاشتم

_ایول چه فعال. 

میشا با دیدنم لباش و پیچوند و گفت

_منم میخوام .

سرم و تکون دادم

_چی؟

_بغل 

با خنده دستم و باز کردم میشا رو هم بغل گرفتم.  با تارا به دیوونه بازی های میشا خندیدیم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 امید 

 داشتیم رد میشدیم که لاله سریع گفت 

_صبر کن صبر کن . با دقت فروشگاهی که اقسام کیف ، کفش و مانتو مارک داشت رو نگاه میکرد _لاله همین دیروز خریدیم ست کامل فکر میکنم .

با قیافه ناراحت گفت 

_امید لطفا من از مانتو آبیه و کیف نگین کار شده خوشم اومده بریم بخر برام دیگه . امید؟

سری تکون دادم تو کمد خونشون قسم میخورم مانتوهایی بود که تا به حال تن هم نزده اونوقت راه به راه میخره ؛ خوب اونارو بپوش یکبار فقط یکبار که حداقل موقع خرید غصه این و نخورم که دکور کمده. 

_ لاله میخرم اما نپوشی من میدونم و تو. 

دستم و فشار داد

_ اونارو خودم خریدم مگه میشه چیزی و که تو برام بخری و نپوشم!

_باشه ببینیم و تعریف کنیم .

رفتیم داخل خودم حوصله نداشتم بعد از این که لاله پرو کرد سریع حساب کردم و اومدم بیرون چند دقیقه بعد لاله با قیافه خندون اومد بیرون و تشکری کرد. 

_خواهش میکنم .

بعد از دو سه ساعت با دست پر به سمت خونه حرکت کردیم

_لاله اینا خورده وسایل بودن ؟

_مگه چیه حالا امید ؟ اِ یه چندتا لوازم  آرایشی بود ، چندتا لاک ، یکم لباس خونگی ، بدلیجات که همه دخترا عاشقشن ، و دو جفت کتونی . اینا چیزی ان؟

دستم وگذاشتم زیر چونم گفتم

_جلوی یکی اینجوری نگی عزیزم ، یکم ، یه چندتا و …. طرف باز فکر میکنه سه چهار تا چیز بوده نه یه ست کامل .

نمیدونم چرا انقدر کم بود دستامون پر شده بود. 

لاله با صدای بلند خندید و بعد گفت

_اِ امید مسخره میکنی ، بَدَ . بریم خونه. 

آهو 

_دیگه از این لباسا نمیپوشید فکر کنید داخل خونه اید ، آدم خونه خودش باید راحت باشه. 

میشا لب زد

_مثلا چی بپوشیم.

تارا بیخیال گفت

_خوب معلومه تاپ ، شورتک ، دامن ، نیم تنه و…..

میشا اخمی کرد

_خواهر یدفعه بگو لخت مادرزاد بگرد خونه دیگه .

تارا چشم ریز کرد

_یک بار دیگه مخالف حرف من حرف بزن ، من علت داره تموم حرفام کاریتون نباشه اِ ، در ضمن چیه آدم تو خونه لباس آستین بلند یقه بسته میپوشه؟

نگاهش به من بود گنگ گفتم

_نه خوب اما تیشرت و آستین سه ربع هم میشه ها. 

تارا چشماش رو ریز کرد

_چرا برای بقیه اوکی هست اما شما فعلا باید مثل دخترای سانتال مانتال خونه بگردید .

میشا با تعجب گفت

_واه چرا؟

تارا خودکار و پرت کرد سمت میشا 

_ چرا و زهره مار اصلا شما مگه باشگاه نمیرید ؟ اولا که لازمه دوما خودتون و تو آیینه میبینید هیکلتون و درست میکنید حتی تویی که لاغری میشا خانوم . 

ادامه داد

_شما به اینجور چیزا عادت ندارید ، پرو نیستید ،  بی حیا نیستید و ….. نمیخوامم باشید اما میخوام از اون حالت روستاییتون بیاین بیرون .

اینجور پوششا طبیعیه ، شما برید خونه های دیگه دخترا جلوی مهمون تاپ میپوشن با شلوار لی سر لخت هم هستن ، یا یه دختر کاملا پوشیدستا اما چاک دامن قرمز بلندش تا رونش رفته همون پاشم روی پای دیگه اش گذاشته و خوب معلومه سفیدی پا و قرمزی دامن هارمونی قشنگ و چشمگیری و ایجاد میکنه!.

دستم و تند تند تکون دادم

_قربون دهنت دختر عمه اون همسر لعنتیمم همینطور تیپ زده بود دیگه چشم آقا امیدم فقط روی پاش بود. 

تارا انگار از تو داشت خودش و میخورد نمیدونستم چرا هروقت از امید یا مردای عوضی و پست و هیز و…… صحبت میکردم تارا عصبی میشد 

_اها نگاه کن اون شوهر تو از تیپا میخواست براش بزنی نه با آستین بلند کنارش بگردی آروم ادامه داد.

_جنس ماها انقدر ساده بودن دلشون و زدیم .

بلند تر گفت

_میخوام براتون عادی شه نه مثل الان که سرخ و سفید میشید باید عادت کنید عادت. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸??

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

امید 

باهم داخل باغ رفتیم  ، لاله پیراهن دنبال دار آبی زیبایی پوشیده بود و من هم کت شلوار مشکی ، پیراهن زیر هم سفید بود و کراوات همرنگ پیراهن لاله. 

همه داشتن دست میزدن ، تو جایگاه نشستیم اهنگ پخش شد تک و توک دخترای فامیل وسط بودن. 

لاله کنار گوشم گفت

_عزیزم مامانت کجاست پس ؟ مامانت باید زودتر از فامیل اینجا میبود .

صدام و صاف کردم

_میاد الان  نگران نباش. 

_اوف باشه. 

همون لحظه مامان و روبه رومون دیدم 

_وای چه عروس و دومادی ، چقدر بهم میاین آخه . چشم حسودا کور. 

لاله لبخندی زد و نگاهی به من انداخت منم متقابلا با لبخند جوابش و دادم .

یه ربعی گذشته بود و همچنان دست و رقص ادامه داشت لاله با ناراحتی گفت

_وای امید دیدی عاقد چقدر بد اخلاق بود ؟ چرا اونطوری نگاهمون میکرد؟

_چطوری؟

_میخواست با اخم قورتمون بده حالا تو نه اما کم مونده بود بیاد من و بزنه خیلی بدم اومد. 

خندیدم 

_مطمئنی؟

با چشمای درشت نگام کرد

_شما مردا همتون اینطورید اصلا دقت ندارید ، بابا میگم خیلی بد نگاه میکرد .

آهو 

باهم از ماشین پیاده شدیم در باز بود که حیاط بزرگ که نه باغ رو نشون میداد.

یه دختری که انگار خدمتکاز بود سریعا به سمتمون اومد و مودبانه مارو به سمت رختکن برد ، مانتوم رو درآوردم بقیه هم همینطور ؛ شال حریرم رو مرتب روی سرم گذاشتم. 

تارا به خنده گفت

_خوب تکرار نکنما سینه سپر ، آروم و بدون قوز راه میرید خیلی آروم و با ناز حرف میزنید استرس و خجالتم تعطیل فکرکنید مهمونیه خودتونه. 

میشا با غیض گفت

_نچ سخته. 

تارا اخم کرد

_به خدا میشا سوتی بدیا کشتمت. 

جواب نداد و بیخیال رفت بیرون که تارا حرصی شد. 

من و تارا هم از رختکن اومدیم بیرون ، رو یکی از میز و صندلی ها نشستیم ؛ که چشم میشا به پسری خورد. 

یواشکی به من نگاه کرد ، که گفتم

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

ابروهام و دادن بالا واقعا تارا میخواد چیکار کنه !؟ خیلی برام مبهم بود کاراش مخصوصا و مخصوصا حرفاش ؛ یه روز یه خلوت منم از زندگیش میپرسم . 

حتما گذشته تلخی داشته. 

میشا سرش و بالا پایین میکرد

_عجب.

تارا نگاهی به ما انداخت

_اوه اوه یادم رفت مگه شما سفارش نداشتین ؟ برید به ادامه کار برسید دوروز دیگه لباسارو باید تر تمیز تحویل بدینا .

میشا غر زنان به سمت چرخ خیاطی رفت

_نه نمیخوام خدایا نه. 

تارا لبخندی زد 

_تنبل بازی بسه پولشم قشنگه ها!

پله هارو رفت بالا که بلافاصله میشا شروع کرد حرف زدن 

_دختر این یه چیزیش نیست؟

سوالی نگاهش کردم

_چطور؟

نگاهی به پله ها انداخت و دوباره برگشت سمت من

_بابا نمیبنی تا حرف مرد و شوهر و …. میشه غیضش میگیره بیشتر زمانایی که میخواد به ما یاد بده چطور رفتار کنیم ؛ میبینی تا اسم آقا امید و اوردی داغ کرد. 

بعد زیر لب غر میزنه همش ، هوم؟ تو دقت نکردی؟

دستام و زدم به هم

_وای وای ایول منم میخواستم بگن بهت خیلی  عجیبه رفتارش. 

میشا متفکرانه گفت

_امروز ازش یه بیوگرافی کامل از خودش و زندگی گذشته اش بگیریم؟

 یکم فکر کردم

_به نظرم نه بزار برای بعد یکم که بیشتر باهامون جوش خورد شاید خودش به ما گفت.

_نمیدونم اینم حرفیه .

صدای تارا اومد که به کارمون مشغول شدیم . 

_بچه ها راستی فردا عروسی یه جا دعوتیم یکی از آشناهای خیلی دورم ، من و دعوت کرده به یه عروسی مجلل گفتم دوتا از دوستامم بیارم که شما باشید .

میشا گفت

_من لباس مجلسی نیاوردم تارا جون خودت برو با آهو عزیزم خوش بگذره. 

سریع پشت بند میشا گفتم

_اره اره منم. 

تارا قیافش و جمع کرد

_اه بسه ببینم خودم لباسای زیادی دوختم که تو کمده یکیش و انتخاب کنید دیگه اِ. 

_نه تارا جان .

میشا به دنبال  حرف من گفت

_راست میگهتعارف نداریم که. 

تارا اخم غلیظی کرد 

_یکبار دیگه بشنوم یکی بگه با خط کش فلزیم بیوفتمبه جونش. 

_باشه ناراحت نشو میام دیگه.

میشا با غرور گفت

_افتخار اومدن میدم .

تارا خندید و مارو به سمت کمد لباس هاش برد. 

یک روز بعد 

موهای تارا دم اسبی جمع بود شلوار لی و نیم تنه گیپور دار سفید تنش بود کتونی لژ دار سفید . منم موهام و دورم شلاقی ریخته بودم و شال حریر سفید روی سرم گذاشتم  ،یکسره سفید که رو سینش گل قرمز کار شده بود پوشیده بودم و کمربند قرمز داشت انتهای شلوار دمپا داشت ، کفش صندل قرمز . میشا موهاش فر کرده بود پیراهن قرمز تاروی زانو تنش بود که خیلی دخترونه و زیبا بود  و کفشش هم پاشنه کوتاه. 

آرایش صورت و موهامون همچنین لباسامون رو مدیون تارا بودیم.

اومدم از رو صندلی بلند شم که نزدی بود بیوفتم سریع صندلی و نگه داشتم . تارا زد زیر خنده. 

_تارا من نمیتونم با این کفش راه برم خیلی پاشنه داره. 

تارا سریع گفت

_نه نه اصلا با همین کفشا همون طوری که یاد دادم راه میرید هرچند که کل روز باید اونطور راه برید اما چهمیشه کرد انقدر تنبل تشریف دارید که. 

میشا چپ چپ نگاه کرد

_تارا من دو روزه همش دارم رنگ کرفس میبینم این یعنی چی؟ من شکلات نخوردم پنیر خامه ای نخوردم فقط هویج ، کرفس ، مرغ آبپز ، ورزش ، تحرک، سبزیجات و ….. کم کم دارم  از زندگیم بدم میاد. الانم که کفش پاشنه بلند. 

تند گفتم

_میشا پاشنه بلند تر از من نیست نگاه کن ، برای تو کوتاه تازه. 

تارا دستاش و بهم کوبید 

_خوب خوب  بسه دیر شد مانتو هارو تنتون کنید مثل این که آژانس اومد

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_چته؟

_پسرای اینجاهم خوشگلن ها

_اِ خجالت بکش. 

تارا زد به بازوی میشا

_آفرین خوبه . به من نگاه کرد و ادامه داد _تا کی میخوای سرت و بندازی پایین و به زنین خیره باشی یکم بیخیال باش اطرافت و نگاه کن به کسی که ازش خوشت میاد نگاه کن ، نترس به طرز فکرا کاری نداشته باش . انقدر ساده نباش. 

نفس عمیقی کشیدم به جایگاه عروس دوماد نگاه کردم سریع رو به تارا گفتم

_تارا عروسیه دیگه؟

_نه بابا نامزدیه .

میشا با تعجب گفت

_وا برای یه نامزدی این همه کار تدارک دیدن؟

_ماشالله بابا.

دختره یه پیراهن دکلته دنباله دارپوشیده بود که بالا تنه اش پروانه داشت و کلی نگین داشت پایین پیراهن،خیلی قشنگ بود. 

تارا تند گفت

_ صاحب مجلس اومد مادر عروس. 

بدون این که نگاه کنم گفتم

_تارا میرم رختکن یه مقدار ادکلن بزنم بیام

_باشه.

از جام بلند شدم و به سمت رختکن رفتم از کیفم ادکلن برداشتم به گردنم و مچ دستام زدم . ادکلنی که تارا برام خریده بود بوی فوق العاده ای داشت. 

میشا با دلهره اومد سمتم. 

_چیه اومدم اومدم. 

ادکلن و داخل کیفم گذاشتم دستش و گرفتم و باهم به سمت میز رفتیم

_آهو چیزه ناراحت نشیا خوب. 

_چی شده خ……

سر بلند کردم به که تارا رو ببینم اما چیزی که میدیدم و باور نداشتم ، چشمام دروغ میگفتن.

نگام تو نگاه مردی قفل شده بود که باعث حال بدم شده بود و هست. 

به تارا نگاه کردم. 

با ناراحتی سرش و به چپ و راست تکون داد که انگار نمیدونست ، نگاهم و به سمت امید گردوندم که گنگ نگام میکرد.

دست میشا رو محکم تر فشار دادم و راهمون و تغییر دادیم تند تند راه میرفتم و میشای بیچاره رو هم کنارم میکشیدم .

تقریبا از مجلس دور شده بودیم ، بغض کرده بودم

_میشا چرا بهم نگفتی 

_آبحی به خدا منم نمیدونستم .

_اینجا چیکار میکنه .؟

سرش و انداخت پایین 

بلند تر گفتم

_میشا جوابم و بده 

صدای خودش و کنار گوشم شنیدم 

_نامزدی منه و دامادم. 

چشمام پر شد باور نمیکردم با انگشتم گوشه چشمم و پاک کردم . رو به میشا گفت که تنهامون بزاره خواستم برم که بازوم و کشید 

_اینجا چیکار میکنی .

با بغض لبخندی زدم

_میخوای برم؟ مشکلی ندارم اتفاقا از خدامه. 

سر تا پا نگاهم کرد

_خیلی جذاب شدی .

لبخند دندون نمایی زدم

_نظر لطفتونه جناب . 

اون اما اخم غلیظی داشت 

_چرا نرفتی روستاتون؟ اونجا کسی و نداشتی یا باز شوهر کردی شایدم  مکثی کرد و با پوزخند گفت

_پسراش بهت ساختن……

این حرفش یعنی چی ؟ انگار آتیش گرفتم دستم و آوردم بالا و محکم خوابوندم تو گوشش. 

_فکر نکن که تو پستی بقیه هم مثل خودتن. 

بازوم و از دستش کشیدم بیرون ، اشکام دونه دونه رو گونه ام میچکیدن ، حالم خیلی بد بود خدایا امشب چه شبی بود ، فکر نمیکردم این همه بد بگذره. 

بچه ها با دیدنم به سمتم اومدن سریع راهم و به رختکن تغییر دادم و مانتوم رو تنم کردم اوناهم حرفی نزدن سریع لباساشون رو پوشیدن .

تارا با چهره گرفته ای گفت

_الان میگم ماشین بگیرن بریم ، آهو توروخدا گریه نکن باور کن روحمم خبر نداشت وگ…..

_باشه تارا فقط ماشین بگیر بریم حالم خیلی بده. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 خواستم برم که چهره آشنایی و دیدم یک لحظه بغض کردم  آره اون مرد مهربون خانواده  عمو داریوش بود چند لحظه خیره نگاهم کرد و زیر لب گفت _آهو. 

قطره اشک لجوجی از گوشه چشمم چکید ، حالم هر لحظه بد و بدتر میشد . از مجلس زدم بیرون تاکسی جلوی در بود دستم و روی صندوق گذاشتم 

اومدم در ماشین و باز کنم که سرم گیج رفت و چیزی و نفهمیدم .

امید 

شوهر عمه داریوش اشاره کرد 

_اون دختر آهوعه؟

نگاهش کردم و سری تکون دادم ، احساس میکردم حالش زیاد خوب نیست . دستش رو به سرش گرفت قش کرد. 

سریع از رفتم سمت تاکسی و بغلش کردم . زدم رو صورتش 

_آهو ؟ آهو ؟

چشماش بسته بود . سریع داخل ماشین نشستم و آهو رو پشت خوابوندم به راننده تاکسی گفتم سریع به نزدیک ترین بیمارستان برسونتم.

تارا 

داشتم از بهنوش خانوم خداحافظی میکردم که جای خالی آهو رو دیدم .

آقا داریوش اومد نزدیکمون

_نترسید ، آهو حالش بد شد امید بردتش بیمارستان .

دستم و به پیشونیم زدم خدا لعنتم کنه قرار نبود نقشه ام اینطوری پیش بره خدا لعنتت کنه تارای احمق. 

_جناب یعنی چی ؟ آقا امید نسبتی با آهو جان نداشتن اصلا ، برای چی حالا دایه بهتر از مادر شده؟ دلش سوخت چی شد؟ میذاشت مثل قبل به دردش بمیره یکی از ماها کمک میکردیم دیگه؟! هوم ؟

نباید به این میر مرد میتوپیدم من اخلاق بهنوش خانوم و لاله رو میدونستم میدونمم اونا مقصرن اما مرد این خانواده بزرگ این خانواده باید جلوی این کار رو میگرفت

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

🌸 میشا پهلوم و نیشکونی گرفت رو به آقا داریوش گفت _با اجازه ما بریم . 

پوزخندی زد

_ایشالله دخترتون خوشبخت بشن زبونم لال گوش شیطون کر به سرنوشت آهو دچار نشه. 

میشا اومد جلوی من و بگیره خودش بدتر کرد!

دستش و گرفتم و از حیاط رفتیم بیرون و راه خاکی رو طی کردیم. همون لحظه تاکسی اومد 

_آقا کجایید شما ما از کی منتظریم .

با تعجب نگاه کرد 

_خانوم دو دقیقه پیش یکی زنگ زد نمیدونم شما بودید یا نه اما فقط دو دقیقه طول کشید .

میشا در گوشم گفت

_تاکسی مال یکی دیگه اس فکر کنم آهو و امید با ماشینی که ما زنگ زدیم رفتم. 

نگاهش کردم 

_یعنی این ماشین برای ما نیست؟

میشا سرش و تکون داد

_بله متاسفانه. 

بیخیالی گفتم و دستش و کشیدم داخل ماشین نشستیم، آدرس و دادم . چند دقیقه ای با سکوت گذشت گفتم

_میشا چرا نیشگون گرفتی ؟

_آخه خیلی تند رفتی پیر مرد بیچاره دلش شکست. 

چپ چپ نگاهش کردم. 

_تو خوب گفتی!

_نه آخه منم  منم به غیرتم بر خورد والله ، تحمل نکردم. 

چیزی نگفتم و سرم رو به شیشه تکیه دادم ؛ الان آهو چطوره؟ نکنه امید دوباره ناراحتش کنه. 

آهو 

چشمام و باز کردم اما با برخورد نور باعث شد سریع چشمام رو ببندم . 

چند دقیقه بعد آروم آروم چشمام رو باز کردم. 

کجا بودم؟ چی شده بود؟ 

به اطرفم نگاه کردم که در کمال تعجب چشمم خورد به امید .

انگار همه چی داشت کم کم یادم میومد مثل یه فیلم دیدنش تو عروسی ، حرف زدنمون ، اخرش هم که داشتم به سمت تاکسی میرفتم و سرم گیج رفت. 

پوزخندی زدم ، نکنه این من و آورده بود ؟!

بلند سرفه ای کردم  چشماش باز شد 

سریع از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم

_حالت بهت….

_لازم نیست کمکم کنی ، دیشب هیچ وظیفه ای در قبال  من نداشتی که بیاریم بیمارستان دوستام بودن ، لازم نیست انقدر 

با تاکید گفتم

_مهربونی کنی آقای فرهمند.  

لبخندی زد اومد نزدیک که صاف رو تخت نشستم به سرم و دستم نگاه کردم ، خدا لعنتت کنه امید 

نزدیک تر اومد که چسبیدم به تخت . طبق گفته تارا آروم و شمرده حرف میزدم نه زیاد به ناز نه زیاد تند و زشت. 

_بله ، چیه ؟ برو عقب لطفا ، حوصله بحث با آدمایی مثل تورو ندارم. 

انگشت اشاره اش رو زیر چونم گذاشت 

_نگام کن ، زبونت فلفل شده! 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 خون خونم و میخورد خیلی عوضیه حق نداره بازم بیاد نزدیکم زمان خواستگاری اون موقع بود دیگه نمیذارم راحت نزدیکم شه .  سرد به چشماش خیره شدم. 

_کسی بهت اجازه داد انقدر نزدیک شی؟

ابروهاش رفت بالا ، دستشو از زیر چونم کنار زدم

_بی صاحب نیستم که هرجوری میخوای نزدیک میشی و حرف میزنی و …. اوکی؟

_اوه. 

همون لحظه پرستار اومد داخل اتاق با دیدنم لبخندی زد 

_حتما خیلی اذیت شدی نه ؟ 

به امید نگاه کردم 

_بله بعضیا خیلی فضا رو حتی خفقان تر میکنن با وجودشون برای ادم!

با تعجب به من و امید نگاه انداخت  سوزن سرم رو از دستم کشید بیرون  _عزیزم مرخصی بیشتر مراقب خودت باش . 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم ، وقتی که رفت بیرون آروم از رو تخت اومدم پایین . اما اون سوالی نگاهم کرد

_پس کسی تو زندگیته ؟!

لبخند کوچیکی زدم

_فضول نخواستم جناب. 

نفسش رو عصبی داد بیرون مانتوم و

شالم رو از کمد برداشتم تنم کردم . کیفم رو دستم گرفتم خواستم برم که گفت

_کجا؟

جوابی ندادم و رفتم بیرون به سمت پذیرش رفتم . 

_هزینه چقدر میشه؟

_پرداخت شده. 

عصبی شدم آروم گفتم

_خانوم هزینه چقدر شده بود؟

_چهل تومن.  

امید رو دیدم که داشت میومد ، کیفم رو باز کردم   صدقه سری تارا تو کیفم پول بود و به گفته خودش تو کیف یه زن همیشه باید پول باشه. 

میدونستم داره دنبالم میاد به سمت در خروجی رفتم که صدام زد

_آهو. 

دلم  باز انگار یه جوری شد ، اما خیلی زود این حس لعنتی رو پس زدم. 

جلوی در وایستادم که بیاد وقتی اومد سریع گفت

_میرسونمت .

_ممنون نمیخواد آقای فرهمند فقط اگه میشه یک لحظه کف دستتون رو باز کنید .

با تعجب دستش و آورد جلو و مشتش رو باز کرد سریع به پول رو کف دستش گذاشتم.

_مرسی از لطفتون اما کمتر از این لطفا کنید میدونید اخه عادت ندارم به این مهربونیای بی دلیل .

پوزخندی زدم اگه آهوی قبلی می بودم حتی اگه جلوی چشماش جون میدادم شاید ککش همنمیگزید اما الان …. 

اومد پول رو بده که سریع راهم و کشیدم تند تند از اونجا دور شدم تاکسی داشت رد میشد که دست تکون دادم .

که نگهداشت ، آدرس و دادم و نشستم داخل تاکسی .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با ساعت نگاه کردم هفت صبح بود ، هوف چقدر شب بدی بود دیشب ، هنوزم یاد شک اون لحظه میوفتم حالم بد میشه . 

یعنی با لاله نامزد شده نه؟ حتما دیگه وگرنه اوندختر کی میتونه باشه ؟ همون لاله و امثال لاله لیاقتشه . حدود نیم ساعت بعد رسیدم .

پوف در مزونکه بسته بود یاد  کیفم افتادم چه کیف شانسی! اگه تارا دیشب مجبورم نمیکرد خبری از کیف نبود ، درش و باز کردم کلید رو برداشتم و قفل در و باز کردم. 

رفتم داخل فکر کنم هردو خواب بودن. 

آروم از پله ها رفتم پایین که با دوتا چشم پف کرده خندون  مواجه شدم. 

با تعجب نگاهشون کردم

_شما نخوابیدین .

_اومدی دختر چی شد چی شد ؟

تارا اخمی کرد لبخندی زدم

_تو از فضولی بیدار موندی اما تارا تو چرا نخوابیدی؟

اومد نزدیک و بغلم کرد

_نگرانت شدم که عزیزم اونامید لعنتی هم انگار مرده بود هرچی زنگ زدمش گوشیش یا در دسترس نبود یا ریجکت میکرد .

چقدر حس خوبی بود اینکه یکی منتظرت باشه یکی و داشته باشی که نگرانت باشه بعد از میشا مسلماَمسلماَََ تارا خواهرمه واقعا حتی آموزشایی که تا اینجا بهم داده رو اگه نمیدونستم شاید باز آهوی قبل در مقابل امید بودم.  

میشا طبق معمول به جمعمون پیوست و من و بغل  کرد اما بعد تندگفت

_وای بسه خیلی احساسی شد اوف. بگو ببینم آهو چی شد؟

هر دوتا رو صندلی نشستن . تمام حرفای امید رو براشون گفتم 

_آره تارا  آروم حرف میزدم ، همونطور که میگفتی راه بروراه میرفتم جلو..

_صدبار گفتما این رفتارارو فقط جلوی یک نفر انجام ندید کلا ، همیشه ، همه وقت باید ساخته ش…..

وسط حرفش پریدم 

_میدونم میدونم میبینی که الان چطورم منتها جلوی اون بیشتر رعایت میکردم .

_آفرین عالیه پس سوتی موتی ندادی که .؟

_نه. 

داشتم میرفتم لباسام و عوض کنم که رو به تارا گفتم

_تارا اگه ازت یه چیزی بخوام برام میگی؟

_البته ، چی ؟

مکثی کردم

_در مورد زندگی خودت. 

حاله ای از اشک چشماش رو پر کرد یدفعه دلم گرفت 

_تارا ؟

سری تکون داد . 

_بشینتا بگم. 

مبشا هم کنجکاو شده بود ، هردو ناراحت به تارا نگاه کردیم . نفس عمیق و پر دردی کشید . _بار ها شده  و دیدید که حرف مرد و آدمای شکاک و خیانتکار میاد چقدر عصبی میشم نمونش همسر خوده تو آهو

، میدونم هردو میدونید که چطور عصبی میشم تو این مواقع. 

هردو سر تکون دادیم .

_من ازدواج کرده بودم ، انقدر خوشبخت بودیم که خدا میدونست خیلی دوسش داشتم اونم همینطور .

دو سال از ازدواجمون گذشته بود دلم میخواست مادر بشم تنها همین و از خدا میخواستیم که من مادر و اون حیوون صفتم پدر ، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید 

_پدر! حدود دوماه بعد فهمیدم حاملم انقدر ذوق داشتم خدا میدونست آهو یه حس عجیبی داشتم میرفتم جوراب ، لباس ، اسباب بازی و…. 

 برای دخترم میخریدم .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🦋🌸🌸

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

هفت ماه گذشته بود

لبخندی زد 

_حتی کشای کوچولوعه رنگی رنگی  برای موی دخترم ، شبا باید براش قصه میگفتم بعد میخوابیدم به دنیا نیومده بود اما تموم دنیام به اون بچه ی هفت ماهه ختم میشد .

تازگیا دیر میومد خونه ، باهم سرد شده بود ، به زور جوابم و میداد اما من به هر طریقی خودم و بهش نزدیک میکردم محبت میکردم اما اون انگار روز به روز نفرتش به من زیاد تر میشد.

یه روز نشسته بودم خونه داشتم تلوزیون نگاه میکردم بوی جوجه داشت دیوونم میکرد منم زنحامله رفتم تراس

نگاهم افتاد به تراس بغلی  که  زنی داشت جوجه کباب میکرد دلم خواست . دست خودم نبود نا سلامتی حامله بودم و حاملگی هم هزار دردسر ؛ ویار همیشه با زن حامله ای مثل من همراه بود زنگ زدم بهش گفتم 

_سلام عزیز دلم  خوبی ؟

اون با سردی تمام گفت 

_زود بگو کار دارم. 

_راستش م .. من ….  میخوام بیای خونه بزا جیگر و جوجه کباب کنی . توروخدا خیلی هوس کردم واقعا. 

_نه حوصله تورو دارم نه اون بچه حرومی که تو وجودته؟

 بخاطر یه ویار بایدهر شب و هر روز برات همه چیزفراهم کنم اما نمیدونستم انقدر پستی فقط دنبال منافع خودت بودی نه حیوون ؟

 زنگ زدی وقتم و بگیری ؟

_تو…. تو چی میگی این بچه مال ماست از خون ماست…. 

_ببند دهنت و دختره ی فرصت طلب هرزه خیره سر . 

با شنیدن کلمه هرزه نفسم بند اومد توهینش به بچه خودمون حالم داغون شده بود شکستم به معنای واقعی . 

اشک از گوشه چشمم چیکید و به هق هق تبدیل شد خواستم بگم مگه من چه هیزم تری به تو فروختم که صدای بوق تو گوشم پیچید .

همون لحظه تارا با دستش صورتش و گرفت و زد زیر گریه آروم بغلش کردم

_عزیزم ، گریه نکن. 

بغضم گرفته بود . ادامه داد

_دلم برای خودم سوخت.  

احساس کردم تینا داشت به شکمم لگد میزد پشت هم، درد شدیدی می گرفت شکمم  ، دختر نازم تند تند لگد میزد.

 سعی می کردم آروم باشم و آرامشم رو حفظ کنم.

اما هر لحظه تعدادلحظه دردم و لگدا بیشتر میشد .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 نفس عمیق پرد دردی کشیدم واقعا چه زندگی سخت تر از من داشته این دختر.  من جاش بود واقعا خودم رو میکشتم چون بچه ای که از گوشت و خونم باشه و عشقی که چندین و چندساله باهاش زندگی میکردم و نداشته باشم خیلی زجر آوره. 

سوالی گفتم

_مهریه ات چی؟

خندید 

_من مثل تو سادگی نکردم که از مهرمم بگذرم ، مهریه ام رو تا قرون آخر گرفتم و گذاشتم بره پی زندگیش نگاه نفرت انگیزش روز آخر از یادم نمیره هرچند منم کم نفرت بهش پیدا نکرده بودم. 

مثل تو هر روز و هر شب نفرین میکردم و البته با پولی که داشتم  به رشته مورد علاقم ادامه دادم و مزون زدم ، شروع کردم به خیاطی دیگه انقدر مشتری هام زیاد شد که کم کم اون مرد لعنتی زندگیم یادم رفت. 

اما هیچوقت نشد به خودم نگم که چرا نتونستی انتقامت رو بگیری؟ ، هرچند از اون موقع تا به امروز دیگه برام فرقی نمیکنه .

برام مهم نیست .

میشا که هنوز فین فین میکرد و با دقت نگاه کرد و گفت

_دختر تو چقدر احساساتی!

اشکاش رو پاک کرد

_خوب آهو هم احساساتیه نگاه کن. 

_اون الان فقط بینیش قرمزه مثل تو فین فین و اشک پاک نمیکنه .

یدفعه تارا رو بغل کرد و با بغض گفت

_وای خیلی قوی من فکر میکردم یه دختر خوشبختی که هیچ مشکلی نداره حتی فکر نمیکردم شوهر داشتی  چه برسه به بچه. 

تارا پشتش و زد

_گمشو ها گریه نکن دیگه الان اشکم میاد .

میشا اومد  عقب 

_من از مردا بدم اومد. 

تارا گفت

_البته هر گردی گردو نیست اما کم پیش میاد طرفت آدم باشه . مکثی کرد

_لعنتی ساعت نه صبحه بچه ها ، دوساعت بریم خواب شما ساعت یازده و نیم دوازده مگه باشگاه ندارید؟

من و میشا غر زدیم .

_نه وای.

تارا خندید 

_و خبر بهتر؟

با ذوق گفتم 

_وای توروخدا چی ؟

_بعدش باید بیاین بشنید لباسارو بدوزین کامل چون فردا صبح صبا خانوم اینجاست .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 دیدم تار و تارتر میشد  نفسای عمیق و بلند میکشیدم عرق از پیشونیم و کمرم می ریخت .  با بدبختی خودم و به در رسوندم آروم دختر مامان داشتم کم کم بی هوش میشدم نمیتونستم راه برم سریع خود کفشم و پوشیدم که برمطبقه پایین پیش دختر همسایمون …

هق هق کرد 

_میدونی چی شد ؟ چشمام تار  شد  از پله لیز خوردم و در نهایت تینام و از دست دادم. 

به میشا نگاه کردم که صورتش خیس شده بود . تارا اشکاش رو پاک کرد

_درد اینجاست به هوش که اومدم توقع داشتم عشقم ، شوهرم ، کسی که از گل نازکتر نمیگفتم بهش پیشم باشه . 

اما فقط دکتر بود و پرستار . 

شده بودم مثل دیوونه ها یه بند تینا رو صدا میزدم کسی نبود آرومم کنه ، یک ماه بستری بودم بیمارستان بخاطر حال وخیمم ، باورتون میشه مرد من نبود. 

حالم از بیمارستان بهم خورده بود ، خودم و خوب نشون دادم تا مرخصم کنن ، وقتی مرخص شدم نمیدونید با چه سرعتی به سمت خونه میرفتم .

تینا رو از دست داده بودم درست اما اونلعنتی چی؟ 

ساعت یازده شب بود بلاخره به خونه رسیدم آروم در زدم. 

وقتی در باز شد تموم دنیا روی سرم خراب شد دلم میخواست بمیرم و نبینم همچین چیزی و . 

یه لیوان آب ریخت وخورد 

_یه دختر  کاملا برهنه رو به روم وایستاده بود  فقط لباس زیر تنش بود. 

 با بغض نفسای عمیق میکشیدم حالم خیلی بد و بدتر شده بود بدون اینکه کفشام و در بیارم دختره رو زدم کنار رفتم اتاق خواب 

اما با دیدن اتاق هم حالم بدتر شد 

چند دقیقه ای ساکت موند و چیزی نگفت اشکاش  گوله گوله میریخت واقعا چه زندگی سختی داشت. 

با چونه لرزون ادامه داد 

_عکسای عروسی اون زن و با همسر خودم دیدم ؛ مثل دیونه ها تند تند تکون دادمش که از خواب بیدار شه. 

بلاخره چشماش باز شد با دیدنم اول تعجب کرد اما بعد دستم و از روی بازوش پس زد بهم گفت

_چی میخوای آشغال ؟

ملتمسانه نگاهش کردم زانو زدم جلوش دستام و قاب صورتش کردم یاد مظلومیت این لحظه ام میوفتم دلم مرگ میخواد آروم گفتم

_فقط بگو چه گناهی کردم ؟

دستام و پرت کرد و گفت 

_از اینبه بعد اگه میخوای من و باید خدمتکار عشقم نیایشم باشی گه گاهی شبا تو اتاق بغلی یه سری بهت میزنم .

گمشو بیرون 

با جیغ گفتم 

_چرا آخه لعنتی ، من بخاطر تو دخترمون و از دست دادم. 

_آره اون حروم زاده. 

هق هق کردم جلوش انقدر زار زدم و جیغ که صدام از هنجره بیروننمیومد نمی گفت چرا فقط میدونم داشتم تقاص گناه نکرده رو میدادم . 

دو سه روز بعد که این قضیه رو هضم کردم درخواست طلاق دادم . 

آهو منم مثل تو ساده بودم خیلی ساده با فرق این که تو دختر روستا بودی و من شهری .

مبینی الان شدم یه گرگ از مردا نفرت دارم نتونستم مثل تو از امید انتقام بگیرم من بعد از طلاق هیچ راه ارتباطی دیگه باهاش نداشتم. 

برای همین نمیخوام تو بعدا بگی ای کاش من میتونستم به امید حالی کنم اینطوری که میخواد باشم . میخوام به امید بفهمونی که چه فرشته ای رو از دست داده. 

من مادرشوهر و خواهر شوهر ظالمی داشتم دشمن زیاد داشتیم اما شاید اونا باعث شدن که زندگی من با اونحیوون صفتی که بعد از از بین رفتن تینام خوب شناختمش خراب شه

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن