رمان دختر طلاق

رمان دختر طلاق

نویسنده:فاطمه رنجبر

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت۲۰

پارت آخر

قسمتی از رمان دختر طلاق:

مدرسه که تعطیل شد با تنها دوستم میشا راه با زگشت رو در پیش گرفتیم همیشه باهام برمیگشتیم خونه .

_ آهو امروز خیلی خوب بود چقدر خوش گذشت با اون خیاطی کردن حرفه ایت خوب سمانه رو فیتیله پیچ کردی !

خندیم و گفتم
_جدی ؟ اما کاره خاصی هم نبود ولی خیلی بی ادب شده واقعا خوشم نیومد از برخوردش حتی خانوم کیانی ، دیدی چقدر بدش اومد ؟ خوب خیلی زشته آدم سره کلاس دبیر راحت هر حرفی دلش میخواد بزنه .

_ توروخدا بیخیال این طرح جدیدی که دادن بدوزیم و واسم میدوزی ؟

_ خجالت بکش هیجده سالته دختر به این بزرگی کارت رو میدی دست من ؟

_ تو پیش زمینه داشتی بلد بودی ، من چی ؟
بچگی کلاس نرفتم که انقدر برام راحت باشه سال اول و دوم آسون بود بعد اون شد برام زهره مار !

_ حالا خوبه رشتمون تجربی و ریاضی نیست ، اومدیم خیاط مملکت شدیم !

_ نگو آهو همه رشته ها به درد بخوره اگه قرار باشه همه دکتر و مهندس بشن اگه روزی سفارش لباس کار داشتن کیا می دوزن ؟ خوب ما خیاطا !

_مقبوله .

اواسط راه بودیم که مسعود و سیامک دیدیم هرموقع از مدرسه برمیگشتیم بودن متلک انداختن که من و میشا اخم و نگاه چپ چپی نثارشون کردیم۰

_راستی شنیدی ؟

_چی ؟

_یه پسر تهرانی اومده اینجا …

_شنیدنش و شنیدم اما قسمت نشده زیارت کنیم

_خیلی خوشکله من دیدم !

_آخه اونه تهرانی و چه به مای روستایی ! یه درصد فکر کن اصلا نگاهمون که

_ حالا به گیرم که نگاهم کنه خوششم بیاد ، اصلا همه چی تکمیل باشه .

سری تکون دادم

_ کی بدش میاد ؟

_ یعنی تو دوست داری ؟

_ خوشکل که هست ، پولدار که هست ، اخلاقم اگه بد باشه ماله جذبشه ! چرا آدم باید از دست بده

_ خجالتی بودیا .
خندیدم

_ با تو راحتم خوب

_ آهو ولی هرجوره فکر کنیم خیلی خوبه آدم همچین شوهری گیرش بیاد .

_ ما باید تو خواب دنبالش باشیم ، خوب کاری نداری ؟

_ نه .

_ به ننه کلسوم سلام برسوم

میشا پدر و مادر نداشت ، خودش با مادر بزرگش زندگی میکرد ؛ رفتم داخل خونه که صدای داد بابا اومد اه لابد بازم دعوا ! خسته شدم.

کتونی هایی که مال دوسال پیش بودن رو از پام در آوردم رفتم داخل .

_ چه خبره باز؟
قیافه بابا که از عصبانیت قرمز شده بود نشون می داد که بحث مفصلی داشتن با حالت زاری رو به من گفت

_ آخه این مادرت چرا انقدر بی عقله ؟

مامان رو دیدم که با دو از اتاق اومد بیرون

_ بی عقل ؟ بی عقل منم یا تو که کار به اون خوبی رو از دست دادی ؟

با عصبانیت چشم غره ای برای هردوشون رفتم ، نگاهشون رو من بود که شروع کردم به حرف زدن

_ توروخدا بس کنید یعنی چی آخه …..

بابا اخمی کرد

_ باز بی ادب شدی تو؟ گمشو اتاقت .

نفسم و فوت کردم بیرون و رفتم تو اتاق اخه اینم شد زندگی ؟ ، برعکس خیلی ها که آرزوشون رفتن به خونه هست این که زود تابستون بشه آرزوی من اینه که هروز مدرسه باشه و شبانه روزی اونقدر که تو این خونه بی آرامشم ! لباس فرم مدرسه رو با لباسای خونگیم عوض کردم نشستم گوشه اتاق ، از تو کمد پارچه های مختلف که با عیدی هام خریده بودم آوردم بیرون مشغول برش شدم که در اتاق زده شد . 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن